X
تبلیغات
رنگین کمان صلح 1...

۳

  انقلاب درجلوگیری از حریق و فلتر هوایی کثیف محیط زیست:

    آقای عبدالله حیدر وردک از مدت ۲۸ سال به این طرف در استرالیا مهاجر گردیده، نامبرده توانست تا درتهیهء مواد ضد حریق و فلتر هوایی کثیف میحط زیست اختراعات نماید، وی از موادیکه درترکیب آن قند شامل است مانند نیشکر، برای اولین بار مواد ضد حریق را تهیه نمود، این مواد در وقت در ظرف کمتر از ۳۰ ثانیه اتش سوزی های دارای ساحه ء وسیع را خاموش مینماید،این اختراع توسط کارشناسان بین المللی در۲۲ می ۲۰۰۸به ثبت رسید.

       اتش یک عنصر طبیعی و غیر قابل کنترول است، حریق های نیرومند که صدمات زیاد را بوجود میآورد، بطور مثال در کلیفورنیا...... ، در سال گذشته ایلات متحدهء امریکا ۲۷۸ بیلیون دالر از سبب آتش سوزی خساره دید، این طرز تهیهء مواد ضد حریق طبیعی و بسیار ساده و با قیمت کم و ارزان تمام خواهد شد. ( دهاقین به جای کشت مواد مخدر میتوانند به کشت لبلبو بپردازند، عواید آن بیشتر از ۴ بیلیون دالر خواهد شد و کمکی خواهد بود به مردم جنگ زدهء افغانستان)، در این اواخر وقایع اتش سوزی و حریق در مرکز و ولایات افغانستان زیاد به نظر میرسد که حتی مامورین اتش نشان هم موفق به خاموش کردن آن نمیشوند.

       برای این مخترع افغان ارزوی موفیقت های بیشتر مینمایم.

 توجه:

     دوستان وبلاگ اکثراً سوال میکنند که چرا مانند سابق نمینویسم.

دوستان محترم!

من نظر به مشکلات صحی که دارم نمیتوانم زیاد فعال باشم، اشعار و نوشته هایم همه از مدتهاست که نزدم موجود است و از ان برای تان مینویسم.

     از مدت چند سال به این طرف در هر منطقهء ایکه زندگی کردم همسایه ها در اثر ایجاد آواز های وحشتناک در اثنای روز و یاشب زمانیکه من استراحت میباشم،  مرا قصدی از خواب بیدار میکنند، این عمل باعث شد که بالای صحتم تاءثیر خیلی بد نماید ( یک حالت غیر نورمل در خود حس میکنم و به خواب فرو میروم)  علاوه براین پرابلم صحی دیگرایکه از مدت زیادتر از یک سال به این طرف به آن مبتلا گردیدم تکلیف فشارخون بلند از سبب فشار های روانی  عصبی برایم پیدا شد. ( داکترم به این عقیده است که سردردی و دیگر اعراض ناشی از فشار خون باید نزدم موجود باشد..... نورمل است، در حالیکه فشار خون بلند یک کشنده مخفی است ، چون اکثر پرسونل شفاخانه و دوکتورانیکه کلینیک های شخصی دارند به شمول وکیل و پولیس  تا جاییکه من انها را میشناسم ساخته شده از این گروپ مردمان اند، امیدم از همه قطع شد ( همه پست های مهم صحی و دولتی در دست همین مردم است) و اما از دیگران استفاده سیاسی و مذهبی میکنند.

     ناگفته نماند در طی ۱۸ سالی ایکه من از افغانستان عزیزدور هستم،  چه در افغانستان(سعیدان کرایه نشین خانهء ما به تحریک فامیلم به ضدم میپرداختند، بلاخره من مجبور به ترک خانه و در یکی از شهر های دیگر افغانستان به کمک اطفال، دختران و زنان مجاهدین پرداختم )، سعیدان و محمدزایی ها  و مردمانی مانند اینها از یک طرف در تلاش بودند تا با اعضایی فامیلم و خودم رابطهء خویشاوندی برقرارنمایند و از طرف دیگر مانع تحصیل و کار من در زندگی شوند،حتی مدرک تحصیلی مرا دزذیدند، تا مرا مجبور به خانه نشستن نمایند، اما من باید کار میکردم تا مسلکم را فراموش نکنم، اکثراً مردمانی اینها را به ضد من تحریک مینمودند که به حزب  اسلامی حکمتیار و ارتباطات فامیلی با قوم پدرم داشتند یا وابسته به حزب خلق و خادیست بودند، یکی دوباری بدون اینکه متوجه باشم این شخصی سعید است، ناخود اگاه وانمود نمودم که مردم میگویند : سعیدان عیسوی ها هستند، اما وقتی پسر مزاحم همسایه را از پولیس میترساندم..... نمیدانستم سعیدان چه بلایی بالای سرم میاوردند.

     این پسر هر روز عادت داشت تا به پیش روی  کلکین اتاق خوابم ایستاده و با اشپلاقها با دوست دخترش دید و باز دید نماید،گرچه از مادرش چندین بار خواهش نمودم که این عادت پسرش درست نیست، فقط جواب همین بود که اگر به پسرم بگویم ترا لت و کوب میکند، پولیس که او هم سعید ملا و به گفتهء یک خانمی ایکه در خانهء او رفت و امد داشت عیسوی است، از طرف دیگر سعیدان ، ریس دفتر حزب اسلامی و ریس کورس انگلیسی که همین مردمان را عیسوی میساختند و به کشور های اروپایی و امریکایی میفرستادند، همه با هم رفت و امدی فامیلی داشتند (مانع رفت و امد این معلمان در خانهء ما زن همسایه شد، نه من) بعد از اینکه این پسر بافامیلش اسباب کشی نمودند،  فامیل دیگری همسایهء ما شد که مادر او سعید و خود این پسر با خلقی ها کار میکرد، اولین کسانی ایکه به اخطار دادن من شروع نمودند ، پسر افغانی سعید  رفیق همین پسر همسایه( دوست با یک فامیل طالب و همکار با پولیس بود، میگفت: عیسوی شو ما میدانیم همرایت چه کنیم) ، از طرف دیگر هر ان چه  سعید پولیس  در مورد این معلمان و کسانیکه چطور عیسوی ها را به ضدم تحریک نمودند، سوال نموده بود، همه را یکایک به کلیسایی کاتولیکهای ایتوپیا و ارتریا راپور داده بود، اکثراً در میان این مردمان باید زندگی کنم،درهرعقیده یا مذهبی ایکه هستند، مسلمانان تندرو، شدیداً پیروان عیس مسیح، یک تعداد شان ریکی میکنند و یا شیطان پرست هستند، یا هیچ کدام عقیدهء مذهبی ندارند، یا عیسوی بودند مسلمان شدند، یهودی بودند مسلمان شدند یا مسلمان بودند ویا کدام عقیدهء مذهبی نداشتند و حالا عیسوی شدند، خلقی یا پرچمی بودند حالا شعلهء شدند، تا زمانیکه من افغانستان بودم اکثراً این مردمان مسلمانان را که گویا من به الله و قران شریف عقیده ندارم و برای شعلهء ها کار میکنم به ضدم تحریک میکردند و عضویت حزب اسلامی را در پاکستان هم داشتند.

     جالب اینکه از هر شهر به شهر و از کشور به کشوری میروم مردم را زیر نام دزذ به خانه ام میفرستند.

     بار اول در اسلام اباد کسانیکه با فامیلم خویشاوندی نموده بودند و همسایه ها همه ساخته شده از این مردم بودند به شمول همسایه های پولیس که با سعید پولیس دوستی و رفت و امد فامیلی داشتند،از طرف شب سعید را به خاطر کنترول خانهء ما که یک جلد کتاب مقدس را اعضای فامیلم اشتباهْ در پشت کلکین اتاق خوابم گذاشته بودند، فرستادند، همین پسر مزاحم وقتی فریاد مرا شنید  در ظرف چند ثانیه دروازهء حویلی را بست که حتی من فکر میکردم خود همین پسر است و خانهء شان معلم اندونیزیای از همین کورس رفت و امد داشت و با این پسر دوست بود.

    بار دوم در شهر پشاور ۳ بجهء شب دانستم که در حویلی خانه کسی امده، با دایر کردن نمرهء تیلفون منزل بالا، تیلفون منزل پاهین هم نمره دایر مینمود، که منجر به فرار اینها شد، فردا صبح وقتی به حویلی رفتم، مشاهده نمودم که از راهی ایکه اه سی در ان گذاشته میشود میخواستند داخل همین اتاق ایکه تیلیفون موجود بود، شوند، در روزهمین شب خانم محمدزایی ایکه قبلاً در منزل پاهین زندگی میکرد، اسباب قیمتی اش را برد، این خانم برایم کسیکه پاسپورت میساخت  پیدا کرد و سعید پولیس در فرستادنم مرا کمک هم  نمود، از همان شب ایکه از پاکستان حرکت کردم پولیس در میدان هوایی با این مردمان همدست بود تا همین خانه که فعلاً زندگی میکنم، در داخل پولیس پایهء مستحکم دارند.

    سه سال قبل وقتی در خانهء ایکه فعلاً زندگی میکنم،نقل و مکان نمودم ،  صدای قفل دروازه توجهء مرا به  خود جلب نمود، کسی میخواهد قفل را باز کند، به عجله به طرف دروازه رفتم، پسریکه لهجهء ایرانی داشت نزدیک دروازه بود پسر دیگر را صدا میکرد : بیا بالا. من چراغ دهلیز را خاموش کردم، چراغ دستی انها هم خاموش شد و فرار نمودند. اکثراً همسایه ها از طرف شب مرا قصداً از خواب بیدار میکنند، اگر به پولیس زنگ میزنم، پولیس تیلقون را میگذارد و یا هیچ جواب نمیدهد که تصمیم گرفتم دیگر به پولیس تیلفون نکنم، وقتی به پولیس زنگ زدم که درفلتم دزذان امده، پولیس بعد از یک ساعت امد، در این خانه هم پسر افغانی را پولیس وظیفه دار و کنترول فلتها نموده بود، این پسر در افغانستان پولیس و طالب بود، همه همسایه ها باو صمیمی... با دختر ایرانی به اسم مریم اشنا شدم که او هم سعید و عیسوی شده بود،  به من وعدهء کمک داد، اما اگر از همسایهء ایکه در منزل بالا فلتم زندگی میکند، شکایت نمودم میگوید گوش هایت را ببند، این پسر یک شب شیشهء دروازهء فلتش  را شکستاند در حالیکه من همه جریان را میشنیدم و فکر میکردم ممکن با دوست دخترش دعوا نموده،بعد از۷-۸ دقیقه در موترش نشست و صحنه را ترک نمود،  چند روز قبل هم کمپیوترش را در موترش جاه داده بود، به پولیس راپور داد که به خانهء من درذ امده و کمپیوتر مرا بردند بعد از مدتی این همسایه هم  نقل و مکان کرد و بعد همسایهء دیگر مانند دراین فلت جاه داده شد،به گفتهء شان اینها ریکی میکنند.  اکثراً مرا از کیس کرمینل میترسانند، دختریرا که برای کشتنم وظیفه داده بودند، بمن میگفت: کسی کشته نشده اینها این کار را بخاطری میکنند که تو را عیسوی بسازند و کلیسا ببرند.

     بم گذاشتن توسط القایده و طالبان در امریکا در تعمیریکه فامیلم در ان زندگی میکند، که خوش بختانه در دام پولیس افتادند،در غیر ان باعث از بین رفتن اعضای فامیلم میشد، خراب نمودن سیستم ارتباط تیلفونی  در امریکا، که فامیلم نمیتوانند با من تماس بگیرند.

     ترور برادر مادرم در لندن توسط محمد زایی ها ( او مدیر در میدان هوایی بین المللی کابل بود، انها میخواستند مواد مخدره برای باند های مافیایی صادر نمایند)

    خانم شخصی به اسم بهمن که در نشر جریدهء با خواهرم همکاری داشت، در پشاور شب در خانه انها این افراد به خاطر ترور او رفته بودند، اقایی بهمن از جملهء دوستان احمدشاه مسعود بود، با گریه و زاری خانمش از کشتن او منصرف شدند.

    اکثراْ کوشش میکنند طالبان را با سواد نمایند، چنانچه خانم سعید طالب از باشنده گان پشاور را که خودش باغبانی خانهء یکی از همین عیسوی های را مینمود و از جملهء همین مردمان بود، با سواد نمودند، اگر این توجه را در مورد کشور های چون پاکستان و افغانستان نمایند و تا اندازهء بتوانند در با سواد ساختن طالبان توجه مبذول دارند، ممکن طالبان دیگر به حملات انتحاری و تیزاب پاشی بالای دختران مکاتب نپردازند.....، در زمانیکه مجاهدین افغان به خاطر ازادی افغانستان در مقابل عساکر اشغال گر وروسی میجنگیدند، من شخصاً با انها کار میکردم، یک روز نشینیدم که کدام طالب در مقابل  وروسها بجنگد، در بعضی نشریه ها مطالعه نمودم که در گروپ طالبان علاوه از طالبان افغانی و پاکستانی و دیگر طالبان، طالبان محمدزایی و طالبان خلقی هم شامل اند، حتی در اخبار در مصاحبه های عساکر وروسی میشنیدم که انها اجباری در افغانستان برای جنگ فرستاده میشوند، فامیل های وروسی که پسران شان در جنگ افغانستان کشته میشدند، افغانها را در شوروی ترور میکردند و میگفتند فرزندان ما را شما کشتید، در جنگ کنونی هم خسارهء این جنگ را مردمان کشورهایی اروپایی و امریکا متحمل میشوند،  فرزندان و عزیزان خود را نیز از دست میدهند و مردم بیچارهء افغان  که یا در اثر حملات انتحاری از بین میروند یا در اثر بمباران های هوایی و کشتار هایی دسته جمعی،  در غیر ان بی دوایی، بی غذایی انها را میکشد، در حالیکه مردم نمیدانند در پس پرده چه راز ها نهفته است، مردم را یکی به جان دیگر انداختن و زیر نام های مختلف حکومت نمودن.

        به هررنگی ایکه خواهی جامه میپوش    من از طرز خرامت میشناسم

    اما از زمانیکه من دانستم که دیگر به من اجازهء تحصیل داده نمیشود و از تماسم با مردم جلوگیری میکنند، به فضل خداوند من که از طفلیت زندگی تنها را دوست داشتم،  این عمل شان بالای روحیهء من کدام تاءثیر بد نگذاشت و حتی هیچ وقت تصمیم نگرفتم و ندارم تا به خاطری تنهایی زندگی با کسی ازدواج کنم، اینها فکر میکردند هر قدر مرا تنها نگهداری کنند، من مجبور خواهم شد که با پسران از جملهء ساخته شده از این گروپ مردمان و پیش کردهء خودشان رفیق شوم ، تا اگر بتوانند از من یک بد اخلاق بسازند یا با کسی ازدواج خواهم کرد، اما من به خاطری تنهایی در خانه موسیقی کار میکردم، در خانه به نگهداری گربه ها پرداختم یا  برای گربه های بی خانمان غذا میبرم، اگر صحتم خوب باشد و فشارخون بلند نداشته باشم به اموزش کمپیوتر و مطالعهء کتب خود را مصروف  میسازم،  از من سوال میکردند دیگر کدام ارزوی در زندگی ات باقی مانده؟  امروز موسیقی کار میکنی باز یک وقت موسیقی هم کار نمیکنی.

     یگانه سوالی ایکه نزدم همیشه پیدا میشد، این بود:  یک تعداد این مردمان که از طرف شب مرا قصدی از خواب بیدار میکنند درفلت یا خانهء ایکه زندگی و بود و باش دارند، داخل خانه هایشانرا پنهان و پوشیده از نظر مردم نگهمیدارند،نسبت به دیگر مردمان یک اندازه مرموز به نظر میرسند (  پرده ها ی کلکین یا پنجره های فلت یا خانه هایشان همیشه کش کرده و پوشیده )،  اگر محمدزایی بودند، یا خلقی از اهالی پنجشیر یا از کشور سومالیا.

     ازجملهء این مردمان،یکی از باشنده گان این شهر( همسایهء طبقهء پاهینی فلتی ایکه در ان زندگی میکنم، بنابر دلایلی درزندان افتاد، روز گذشته مورءخ ۹ دیسمبر پولیس قفل دروازهء فلت او را شکستاند و خانه اش را  تخلیه نمود و اما سوالیکه نزدم پیدا شد، لباسهایش همه و همه قبلاً به صورت منظم جاه به جاه و بسته بندی شده بود)، دلیلی ایکه به زندان افتاد ندانستم بعضی ها میگویند ممکن به جرم کارو بار با مواد مخدره به زندان افتاد، از زمانیکه درصدد جستجو و پیدا کردن برادر مادرم شدم،  در حدود ۵۵ سال قبل محمدزایی ها او را مجبور به ترک افغانستان نمودند و در لندن ترور نمودند همین قدر میدانستیم که با خانم هالندی ازدواج نموده، یک تعداد این محمدزایی ها با معلمان کورس انگلیسی در پاکستان هم رابطهء خیلی نزدیک داشتند، با وجودیکه محمدزایی ها، طالبان و خلقی ها همه پشتو زبان هستند و یک دیگر را حمایت میکنند، یک تعداد خلقی های دری زبان نیزاز انها حمایت نموده و یک تعداد خلقی ها از ارتباطات شان با احمدشاه مسعود صحبت میکردند و میگفتند:  احمد شاه مسعود با ماست، ما با او ملاقات نمودیم، من غافل از اینکه نمیدانستم این مردمان برای او دام میگذارند.

     از زمانیکه قدرت سیاسی را در افغانستان از طالبان به مجاهدین و گروپ احمد شاه مسعود منتقل نمودند و طالبان را تشویق به حملات انتحاری مینمایند، امروز موءرخ  ۱۲ دیسمبر قرار شنیده: افرادیکه عضویت حزب احمد شاه مسعود را دارند،  در امریکا  زندانی شدند.

     من در یک تعمیر۵ طبقهء با ۷ فامیل زندگی میکنم، به جز از یک فامیل ایرانی که بعد از ساختن وبلاگم در این تعمیر به بودوباش شروع نمود، مربوط به حزب مجاهدین خلق ایران( امروز مورءخ ۲۶ جنوری۰۹ به اساسی گزارش بخش دری تلویزیون     بی بی سی این حزب را اتحادیهء اروپا از لست سیاهء گروپ های تروریستی هذف  نمود) ویک فامیل عراقی همه مسلمانان تندرو، بقیه از مردمان این کشور یا عیسوی یا شیطان پرست و یا ریکی میکنند.

     در طبقهء پاهین خانم سالخوردهء زندگی میکند، که دوکتورم در خانهء این خانم رفت و امد دارد، دختر این خانم در شفاخانهء ایکه جهت معاینات صحی میروم، کار میکند، دفتر او در نزدیک دروازهء شفاخانه قرار دارد، اگر چمشش به من افتد،به طرفم دقیق دیده،  تیلفون رابرداشته و شروع به تیلفون میکند، علاوه به دوکتورم که در خانهء این خانم رفت و امد دارد، پسرطالب افغانی ایکه با پولیس کار میکرد در خانهء این خانم رفت و امد داشت، این پسر فعلاً در لندن زندگی میکند و در انجاه پیزه فروشی میکند، این پسر مرا از پولیس میترسانید، باهمه همسایه ها رابطهء خیلی خوب داشت، فعلاً همهء این همسایه ها از این تعمیر نقل ومکان کردند،دفتریکه این همسایه را خانه میدهد با همهء اینها همدست بوده و انها را مانند مهره های شطرنج برایم میچینند تا درموقع از کدام شان استفاده نمایند، در طبقهء بالایی فلت این خانم رو به روی فلت من پسرزندگی میکند، این پسر هم به کوبیدن  غیر نورمل دروازه های فلت خود میپردازد، یک روز از این مردم برایش تعریف کردم، در پاسخ بمن گفت: من شیطان را پرستش میکنم و اما دیشب ساعت ۳ شب، موءرخ ۲۱ دیسمبردوباره به کوبیدن دروازه ها پرداخت،خانمی ایکه از او لسان میاموختم ، این خانم کدام عقیده ء مذهبی نداشت ، در خانهء این پسر و خانم سالخوردهء ایکه در طبقه ء  پاهین زندگی میکند رفت و امد دارد ( اگر روز این خانم را ببینم که خانهء این خانم  سالخورده برود، شب همان روز همسایه ها به کوبیدن غیر نورمل دروازه ها میپردازند، از طرف دیگر تا جاییکه میبینم این خلقی ها، پرچمی ها و طالبان را پولیس در پست خود جذب میکند، یکی از همسایه ها را پولیس ممکن به جرم کار وباربا مواد مخدره به زندان فرستاد، قرار گفتهء خود  او، با یک گروپ معلمان کار میکرد و مرا میترساند، دردفترشاروال یا شهر داری که مسایل کاری و پول را به عهده دارند طی همین ده سال افراد را جهت برسی  در مورد من وظیفه دار میکنند که کدام عقیدهء مذهبی نداشته با خلقیها، پرچمیها و طالبان رابطهء خیلی دوستانه دارند، سوسیالست و کمونست هم نمیباشند،  در ماه جنوری ورقهء را که باید من بخاطر کرایهء خانه مالیه نپردازم ، به اصتلاح زیر زدند،در این ماه کرایه خانه را با تکس ان پرداختم ( وقتی به دفترمربوطه مراجعه نمودم ، ورقه را برای بار دوم خود شان نوشته  و من امضا نمودم، اما اشتباه خود را پزیرفتند و در جواب گفتند این پول را به حساب بانکی شما قبلاً فرستاده ایم ، اما در حساب بانکی این پول موجود نبود، امروز مورءخ۱۶ جنوری این پرابلم با ایشان حل شد. )اکثر میکوشند تا از یک طریق پولم را بدزذند، در کلینیکی ایکه برای گربه انسولین خرید مینمایم، در ابتدا انسولین را حرارت میدادند، من نمیدانستم، تا اینکه گربه تکلیف گلوکوما پیدا کرد، شکر خونش را کنترول میکردم، میدیدم ادویه اثر ندارد، حال که این گربه بیچاره را زیادتر مریض ساختند، هر ادویهء ایکه برایش خرید میکنم، به قیمت زیادی ایکه دل شان میخواهد به فروش میرسانند، من در یکی از برنامه ها ی تلویزیونی در همین روز ها مشاهده کردم، در مورد کسانیکه حیوانات نگهداری میکنند، نظر میدادند: " مردمانی ایکه حیوانات نگهداری میکنند مردمانی مهربانی هستند "، در این باره  در مورد تمثیل همسایه های خیلی ظالم  و مضردر شهرهایکه زندگی کردم باید بنویسم، سگ و یا گربه هایشانرا در سرک مورد نوازش قرار میدادند و جلب توجهء مردم را به خود جلب مینمودند، تا در نظر مردم مهربان جلوه کنند اما از هیچ نوع مضریت در قسمت من دریغ نمیکردند،اکثراً غذایی گربه های بی خانمان را به دور میرختند و یا سگهای شانرا پشت گربه ها رها میکردند تا انها غذا خورده نتوانند.

      تقریباً مدت ۸-۹ سال قبل مرا در یک خانهء مشترک  با یک خانم محمدزایی، یک دختر خلقی از پنجشیر که با فامیل سعید طالب پاکستانی رابطه خوب داشت و روز های یکشنبه کلیسا میرفت، دختر کاتولیک که با فامیل سعیده مسلمان تندرو از کشور سومالیا رابطه خیلی خوب داشت، هم خانه ساختند، به این دخترها ببهانه های مختلف یاد میداند که با من جنگ نمایند، خانم های افغانی در دفتر پولیس به کار های کوچک هم مصروف بودند، اکثراً از طرف شب به کوبیدن غیر نورمل دروازه ها میپرداختند، در عینی زمان خانم های را به خانهء من میفرستادند که ما میخواهیم برایت کمک کنیم، وظیفهء ما کمک به ریفیوجی است ما برایت ادویه های ارام کنندهء عصاب میدهیم، باید یکبار با ما به شفاخانهء امراض روانی بروی، این ادویه بهانهء بود برای ارام کردن عصاب، در ابتدا خوابم را زیاد نمود و بعداً فکر میکردم عصابم ضعیف شده، کتب مطالعه کرده نمیتوانم و در اخیر قدرت تمرکزذهنی را از دست دادم، دانستم که میتود تداوی هم یک نوع چال رفتن است، زندگی مدرن شد، کشتن انسانها هم مدرن گردید، حتی در این خانه دریافتم که کلید اتاقم را دارند وقتی خانه نمیباشم این خانم ها در قالین و لباسهایم ادویهء لوشن  پاش میکنند، این لوشن مرا سردرد میکرد، لباس هایم را پاره میکنند، من به شخص مربوط دفتر ریفوجی و فامیل سعیده از کشور سومالیا  شکایت نمودم، اما کسی به شکایتم توجه نکرد اگر لباس منظم یا فیشنی میپوشیدم، قصداً دختر خلقی پنجشیری جنگ میکرد و همه لباسهایم را با صابون ظرف شویی کثیف میساخت، این دختر با فامیل افغانی ایکه در پاکستان همسایه ما بودند، مادرش سعید و خود این پسر برای خلقی ها کار میکرد، بعد از اینکه من پسر همسایه را از سعید پولیس ترسانیدم، اینها در این خانه نقل و مکان کردند، دوستی داشت ، رفیق این پسر که او هم سعید و خلقی بود و یکبار به من اخطار هم داده بود که عیسوی شو ما میدانیم که همرایت چه کنیم.....چون من بخانه رفیق او همین پسر خلقی که مادرش سعید بود نرفتم، این پسر سعید از شوهر خواهر مرا میترسانید، شوهر خواهرم در پاکستان با من رابطهء خوب نداشت، او معلم زبان انگلیسی، عضو حزب اسلامی، پدرش شخص متدهین و ملا و فعلاً مزاز پدر ش را زیارت ساخته اند، از طرف دیگر از پدر شان برای همهء شان جادو و تعویزات به ارث رسیده  بود که اکثراً در پاکستان من از لابلای کتابهای ایکه مطالعه میکردم ، تعویزات و جادو میافتم و از همین جهت به مردمانی مثل او مراجعه میکردم، سعید پولیس و پدرش هم از جملهء همین مردمان بودند، پس بدانید کسانیکه جادو و تعویز میکنند کدام علم غیب ندارند، همه از جملهء همین مردمان اند، به همین ارتباط  برای خودم یک مریض یک کتاب تعویزات اورده بود، مادرم این کتاب را با کتابها و لباسهایم پست نموده و برایم فرستاد اما دختریکه مرا کلیسا میبرد یک روز  این کتاب را براش نشان دادم، میگفت این کتاب را بسوزان  اما دوست دختر او با فامیل سعیده از کشور سومالیا رابطهء خیلی خوب داشت به این قسم میخواستند مردمان حساساتی مسلمان را به ضد من تحریک نمایند، از طرف دیگر هرجاه خلقی ها مرا بنام شعلهء معرفی میکردند که گویا من به قرانشریف و الله  عقیده ندارم، از اینکه شوهر خواهرم مانند این مردمان بود اکثراً در هر منطقهء ایکه در پاکستان زندگی میکردیم این مردمان همسایه های ما بودند، در خانهء ایکه فعلاً زندگی میکنم این خانه را هم او برایم انتخاب و ورقهء مربوط را خانه پری نمود،  ۸-۹ سال قبل بعد از اینکه در تعمیر بزرگی  نقل و مکان نمودم، با چهل همسایه زندگی میکردم،  زیادتر مورد فشار های عصبی رورانی مرا قرار دادند، در این خانهء مستقل که از طریق کلیسا به من دادند، خانم از کشور ایتوپیا را در خانهء من میفرستادند، این خانم از من سوال میکرد در کدام خانه خواب میکنم؟ ، در کدام طرف بالشتم را میگذارم؟ ، به همسایه طبقهء پاهین راپور میدادند، شب نیم شب در همان اتاقی ایکه خواب میشدم در منزل پاهین همسایه شروع به کوبیدن دروازه ها میکرد، مدت دوسال یا زیاده تر یک پسر ایرانی که تمثیل شخص دیوانه را میکرد، در طبقهء پاهین فلت ایکه زندگی میکردم  برای این کار وظیفه دار نموده بودند، در سقف اتاق از طریق دفترایکه خانه را گرفته بودم کدام الهء مخصوص نصب نموده بودند که با جریان شمال یا با حرکت وسایل نقلیه به سقف میکوبید، به افرادیکه صرف میتوانستم با انها در تماس باشم ویا شکایت نمایم،  همهء این افرد کدام عقیدهء مذهبی نداشتند، سوسیالیست هم نبودند، با طالبان پاکستانی و خلقی ها و ریس دفتر  پولیس رابطه خیلی صمیمی داشتند، وقتی برای بار اول جهت معاینات صحی تکلیف کمر که عاید حالم نمودند،به داکترم مراجعه کردم، داکتر مرا نزد رادیو لوژیست نفرستاد و گفت برای این نوع پرابلم خط نمیدهم، بعد از سه سال که دوباره به این منظور نزدش مراجعه نمودم، مرا نزد رادیولوجست فرستاد و اما رادیو لوجست برایم تشخیص غلط نوشت او نمیدانست که من سی دی را قبلاً خریداری نموده ام، به جای اینکه تشخیص را تکلیف دسک هرنیا بنویسد ، انرا کجی دسک نوشت ، اینرا هم دانستم که درهمه معاینات صحی من چال میروند، همه تشخیص ها غلط،  از طریق شفاخانه امراض روانی برایم یک ورقه تایپ شده در خانه ام اوردند و در ان تشخیص صحی شیزوفرن نوشتند، اما  من ورقه را امضا نکردم،  باشنده گان منطقهء ایکه در ان زندگی میکردم، اکثراً از مراکش مسلمان یا عیسوی بودند به اطفال شان یاد میدادند تا اگر مرا در خارج از خانه ببینند به سنگ ریزه ها بزنند و به مردم دیگر معرفی نمایند که دیوانه هستم، من اکثراً ترجیع میدادم که خانه بمانم، بعد ها ذریعهء همین مردم مراکش احمد شاه مسعود را در افغانستان شهید کردند،  فعلاً هم داکترم مرا نزد متخصص اورتوپیدی نمیفرستد، تا به من تصدیق بدهد که بنابر به تکلیف کمردردی نمیتوانم کار کنم و مجبور من تماس خود را با شفاخانهء امراض روانی ادامه دهم تا اینها تصدیق کنند که من صحتم خوب نیست، میگویند در مرگ بگیر که در تب راضی شود، مخصوصاً از وقتیکه فشار خون بلند عاید حالم گردید، اینبار ذریعهء نرس ورقهء ایکه هر تشخیص خواسته بودند برایم ارسال داشتند، ورقه شان را امضا نکردم، اما در ابتدا از من امضا گرفتند که اگر ذریعهء تداوی بمیرم انها کدام مسولیت ندارند، اما نمیدانستم که یک دوکتور با تجربه ادویه های را برایم تطبیق میکند که در وجود تاءثیر انتاگونست دارد، اینها چون قدرت دارند هرانچه دلشان بخواهد باید بکنند، هیچ قانونی وجود ندارد که از انها سوال شود، چرا اینقدر درحق دیگران ظالم هستید، ایا عیسی، محمد و لینن برای شما ظالم شدند در حق مردم یاد داده بود؟ ) مدت ده سال میشود که زندگی من به این شکل با این گرگان ادامه دارد، اگر به شخصی از اینها شکایت کنم، فقط چند روز ارام میگیرند و باز به کوبیدن دروازه شروع میکنند، این قصه ادامه دارد، حتی اگر بدانند که صحتم خوب است، این اذار و اذیت به بارها تکرار میشود

     خلاصه هرهمسایهء جدید در تعمیریکه فعلاً زندگی میکنم، فرستاده میشود یکی نسبت به دیگر ظالم تر و مضر تر.

     خواننده گان محترم وبلاگ!

      از نظریات دوستان افغانی و ایرانی در مورد وبلاگ یک جهان ممنون.

     خواننده گان عزیز!

من به خود هیچگاه این حق و اجازه را نمیدهم که خدا نا کرده به عقاید مذهبی شما درهر باوری ایکه هستید و یا عقیدهء مذهبی ندارید ، توهین کرده باشم اما باید تذکر بدهم:

    از طی قرنها به اینطرف یک تعداد مردمان در ظهور ادیان، تشکیل سوسیالیزم و کمونیزم  نقش داشتند وقدرت در جهان امروزی به دست یک تعداد مردمانی است، که از خود اینها کدام عقیده مذهبی ندارند، اما مفهوم ریکی،میدتیشن، قوانین ذهنی و علمی جذب، تمرکز، باور.... را خوب میدانستند و از همین سبب تدریس این قوانین را از بین بردند.

     نه تنها این مردمان زندگی ما مردمان را به تمسخر گرفتند، بلکه زندگی پیغمبران را نیزبه تمسخر گرفته بودند، از حساساتی مذهبی شان استفاده نمودند و در اخر پیغمبران یا صلیب شدند، یا در جنگها زخم برداشتند، یا اعضای فامیل شان شهید شد، ما میدانیم که پیغمبران ما از کشور های فقیر عرب که در ان وقت مردمان ان از نظر علم و دانش بهرهء نداشتند، ظهور نمودند، اما همه پیغمبران مردمان ازادی خواه، انقلابی، باخدا و در صدد این بودند تا اگر بتوانند تحولی را در زندگی مردمان خود در ان وقت  به وجود اورند،  در مورد ریکی و قوانین ذهنی  چیزی نمیدانستند، به گفتهء مردمان بودند پیغمبرانیکه از چهرهء شان شعاعی نوری متصاعد میشد، چنانچه در دروس ریکی ما اموختیم که این انرژی دوباره به شکل انرژی نوری یا حرارتی میتواند از وجود متصاعد گردد از طرف دیگر هر انچه را ما نزد خود مقدس قبول نمایم ما میتوانیم در خود حساس ارامش ایجاد نمایم  به ان تمرکز نمایم  و از عالم هستی انرژی بگیریم . به همین ارتباط دریک فامیل مذهبی در ایالات متحدهء امریکا که از خداوند همیشه ارزوی طفل مینمودند،بلاخره خداوند به انها طفلی عطا نمود و این کودک در یکی از شفاخانه های این ایالت نارس بدنیا امد، دوکتوران فکر مینمودند، که ممکن طفل زنده نمیشود، اما وقتی سیستم عصبی، تنفسی، دوران خون ،قلب و دیگر سیستم های وجود کودک شروع بکار نمود، در اتاقی ایکه در بیمارستان  طفل در ان  بود از بدن کودک شعاعی نوری به اتاق متصاعد میشد که همه دوکتوران را حیرت زده ساخته بود، اما برای کسانیکه به ریکی و قوانین ذهنی جذب، تمرکز، تجسم، تصور و باور اشنایی دارند این موضوع باعث تعجب نمیگردد،  اگر ۳۰۰۰-۴۰۰۰ سال قبل  این حادثه اتفاق میافتاد، قدرتمندان جهان مردم را به این باور میکردند که فرشتهء خداوند نازل شد. ( همانطوریکه از دروس ریکی ، قانون جذب، تمرکز و باور اموختیم، در ریکی ما از خداوند تسکین شدن درد را میخواهیم واما  مادر این کودک از خداوند ارزوی فرزند را مینمود، این خانم     جذب قانون جذب شد و انچه از خداوند میخواست، قانون جذب از عالم هستی برایش داد، با نشر و نمای  جنین در رحم مادرش، این انرژی جنین را رشد میداد تا اینکه حتی طفل قبل المیعاد به دنیا امد، با عبادت مادر کودک این سیستم انرژتیک انقدر در وجود این کودک فعال گردید که دوباره این انرژی به قسم انرژی نوری از بدن کودک متصا عد میشد.

     یک شب نیم شب صدای غیبی را شنیدم که میگوید: مردمیکه در حق تو بدی کردند انها را همه اب میبرد، بفکر حرفهای دو نفر خلقی ایکه در دو شهر مختلف زندگی میکردند، افتادم که میگفتند : اینها از تو چه میخواهند؟ میخواهند تو را پیغمبر بسازند و یکی از انها هم میخندید، این هم از صدا های غیبی،  تا مرا تحت تاءثیر قرار بدهند، که برایم خیلی جالب بود، پیغمبران ما نمیدانستند که اینها چه میکنند.

     اکثراً این مردمان در مهاجرت اند، درهر کشور بزودی خود را مطابق فرهنگ مردمان همان کشور عیار میسازند، زبان همان کشور را به تیزی میاموزند و یک تعداد شان  تغیر مذهب و عقیدهء سیاسی میدهند، ناگفته نماند تا زمانیکه در کشور های خود هم هستند از قدرت برخوردار اند، بعد از اینکه از قدرت افتادند مهاجر میشوند، مهاجرت هم برای اینهاست نه برای ما، اگر ما خواستیم مهاجر شویم برای به دام انداختن ما کیس های مختلف را لازم میبینند.

    یک روز جهت پست نمودن نامه به پسته خانه رفتم، توجهء مرا خانم سالخوردهء بخود  جلب نمود، این خانم به طرف من روان بود، وقتی بمن نزدیک شد، شروع به صحبت نمود، برایم چنین میگفت: اگر ادم نکشتی به انتخابات برو،مردمت ترا دوست دارند، من میدیدم که بعضی افغانها ازسبب روش بد اینها با من به خاطر من گریه میکنند،پیش خود فکرکردم من که یک ادم تیز و چالاک نیستم، عاجل به وکیلم نوشتم: من یک ادم بیطرف و برای کارهای سیاسی ساخته نشده ام،لطفاً به من اجازه دهید که به تحصیلاتم ادامه دهم، در افغانستان کسانی به قدرت برسند که کدام جنایت نکرده باشند، از احمدشاه مسعود، جمیعت انقلابی زنان افغان( دربخش تاءسیس مکاتب و کلینیکها مردم را زیاد کمک نمودند) و حتی ظاهرشاه پادشاهی سابق ( یک تعداد مردم به او خوشبین بودند) نام بردم، از طرف دیگر چون پدرم تحصیل کردهء امریکا، او قسمت زیاد عمر خود را جهت تحصیلات در امریکا سپری نموده بود وبعد از بازگشت بوطن توانست در بخش تعلیم و تربیه به مردم خدمات زیاد نماید، در بخش ریاضیات مرا تدریس مینمود تا من توانستم در افغانستان به تحصیلات عالی برسم، در ضمینه برایشان نوشتم، باید عسکر ملل متحد جهت جلوگیری از کشت و خون مردم به افغانستان برود، از اینکه دیگر کشورها در مورد سرنوشت کشور ما تصمیم بگیرند، بهتر خواهد بود تا خود دولت امریکا تصمیم بگیرد، چون دیگر کشورها هم مستعمره اند،در اینده افغانستان مستعمرهء یک کشور مستعمره خواهد شد، به من میگفتند امریکا را دوست داری؟

     من نمرهء تیلیفون و ادرس این خانم را هم به وکیلم نوشتم، بقیه نمیدانستم که چه اتفاقات یک روز در این جهان خواهد افتاد و بالای زندگی من که تا حالا ادامه دارد.

     بعضی ها به این عقیده بودند که عیسوی ها برای هرکس از ضد او در مقابلش کار میگیرند، ممکن جرم من همین بود که من با مجاهدین کار نمودم، یگانه هدف من کمک های صحی به مجاهدین دری زبان و پشتو زبان بود نه کدام فعالیت سیاسی یا مذهبی.

     دولت امریکا میخواست،  حملهء نظامی به عراق نماید، اکثراً من اخبار را تعقیب میکردم، وزیر دفاع صدام حسین ، اقایی سعید....که فعلاً اسمش را به خاطر ندارم، تا اخرین روزهای حکومت او، صدام را به جنگ تشویق نمود، و در اخر پناهندهء کشور انگلیس گردید، رهبران پاکستان از سالها به این طرف توسط انگلیس تربیه میشوند، در پاکستان قدرت کنونی دولت  بدست سعید یوسف رضا گیلانی و شوهر بینظیر بهتو قرار دارد، گرچه فامیل بهتو از این جمله مردمان نبودند و ترور شدند، اما شوهر او شده نمیتواند که یک شخص سرمایه دار و تجارت پیشه از فلسفهء ماویستی پیروی کند، هر وقت من در مورد ازدواج اعضای فامیلم با این مردمان فکر میکنم در اینده همه اولادهء پدرم از جملهء این مردمان خواهد شد،  اما خوشبختانه پدرم از جمله ء این مردمان نبود، اگر اشتباه نکنم در افغانستان هم در این اواخر اقایی سعید..... حزب را بنام جبههء متحد ملی  تشکیل نموده و باز به جمع اوری و استفادهء سیاسی از مردم ما شروع نمودند ( شخصاً بنده یک ادم بیطرف و عاجز، فقط این مسایل را به خاطر ازدیاد معلومات شما ها مینویسم)

    هر رهبر دیموکرات یا دیکاتور را خود اینها تربیه و پرورش میدهند به قدرت میرسانند ودر اخر سر به نیست میکنند.

     ما شاهد ترور بهترین اواز خوان، نویسنده یا ژوزنالیست،هنرمند انی ایکه همهء مردم انها را دوست داشتند، درکشور های خود هستیم، چنانچه استاد ساربان بعد از اینکه از زندان رها شد، ذریعهء تطبیق ادویه او را دیوانه کردند، فرهاد دریا را مسموم نمودند، به شهادت رسانیدن نصرت پارسا.....،  از اینکه این مردمان خود شان میخواهند در هر کار پیش قدم باشند و به شهرت برسند دیگران را از سر راهی  خود به اصتلاح پس مینمایند، به صدها بنیاد های خیره تاءسیس نمودند، پول را که از کشور های خارجی به نام کمک میگیرند، همه پولها به جیب خودشان میرود، همان مردمیکه را که کافر خطاب میکنند، دلشان برای مردم ما میسوزد، نه اینها، یک مثال خوب دیگر شیخ های عرب و سرمایه داران کشور های عربی که در صف اول نماز ایستاده و مسلمانان در پشت اینها نماز میخوانند، اما اکثریت اینها در کشور امریکا به عیاشی مصروف اند، مگر یک روز هم به این فکر شده اند که اگر یک درهم  برای مردمان جنگ زدهء کشور فلسطین  یا افغانستان بفرستند،  فقط  نزد اینها اسلامیت  پوشیدن لباس های دراز برای خود شان  و حجاب برای خانمان است ( لباس عربی) .

      پوشیدن هر لباس کلان و چادر یا همان حجاب صرف و صرف در زمان عبادت    باعث میشود که ما بتوانیم خوبتر حساس ارامش نمایم به راحتی به خداوند تمرکز نمایم و به عبادت بپردازیم،  نه اینکه ۲۴ ساعت انرا در تن داشته باشیم و به مشکل کارو وظایف روز مره را انجام دهیم یا ورزش نمایم ..... با وجودیکه نماز خواندن و قرانشریف به زبان عربی زبان مادری خودشان  است، اینها نسبت به مردمانیکه عربی نمیدانند، میتوانند خوبتر عبادت نمایند و به خداوند تمرکز نمایند، ممکن به طرز اجرای عبادت و تمرکز بلدیت ندارند و نماز خواندن را فقط به قسمی وظیفه روز ۵ وقت انجام میدهند، پس بدانیم که اینها هم  تمثیل عبادت مینمایند، اما به نظر من ما دختران و زنان نباید انقدر لباسهای برهنه بپوشیم که جلب توجه مردان را به خود جلب نمایم یا جلب توجهء مردان را بخواهیم،  سال گذشته در بخش کارهای اداری با یک موسسهء افغانی  همکاری داشتم، برای این موسسه ادویه جات مختلفه......و دیگر  کمکها  برای کلینیکها ،معیوبین، یتیمخانها پیشنهاد مینمودم، به ارتباط اینکه چگونه بتوانیم در افغانستان در زندگی زنان افغان یک تحول ایجاد نمایم، پسر روشن فکر و مسلمان افغان که این کمک ها را به افغانستان انتقال میداد، چنین نظر داد  اینبار افغانستان رفت، حتماً به ملاها میگوید که به مردم  شهر شان دستور دهند، زنان شما دیگر بورقه نپوشند، زنان و دختران چپن های دراز با پطلون و چادر به سر نمایند،  در جوابش گفتم : اما من در شرایط فعلی اوضاع را مساعد برای چنین کار نمیبینم، ما در کشور خود مسلمانان خیلی تندرو مانند طالبان داریم که حتی ملا های مساجد را نیز ترور میکنند، تا زمانیکه زیربنا کشور ما بهتر نشود ،  رشد اقتصادی در کشور ما صورت نگیرد، تا اندازهء مردم ما باسواد نشوند، این کار غیر ممکن است، اقلاً ۴-۵ سال وقت میگیرد، امان الله خان در سال ۱۹۱۹م استقلال کشور ما راازانگلیس گرفت اما بعد از ان ما در دام وروس افتادیم، از دلایلی ایکه باعث ازهم پاشی دولت او در همان وقت گردید، یکی هم به اصتلاح مسلهء روی لچی خانمها  بود، ممکن این مسله باعث اغتشاشات زیادتر در شرایط فعلی در کشور ما گردد.

      امروز ما افغانها دور از وطن در هر کشوریکه هستیم، فکر نکنیم که با پوشیدن لباسهای برهنه و دور از فرهنگ ما مترقی شدیم، کوشش نمایم نکات و پاینت های مثبت این مردمان را بیاموزیم نه منفی.

      خشونت علیه زنان  نه تنها در کشور ما بلکه در هر فرهنگ و مذهب دیگر هم دیده شده، جهان امروزی ما جهان مرد سالاریست، اما اگر در یک جامعه عدالت وقانون حکمرفا باشد، مرد مان ان باسواد  و کمتر مشکلات اقتصادی داشته باشند، از خشونت علیهء زنان نیز جلوگیری به عمل امده میتواند.

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاطره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
رنگین کمان صلح 6...
رنگین کمان صلح 4...
رنگین کمان صلح
سی قانون جهانی موفیقیت ( افتاب)
چند قانون موفیقیت برای زندگی ( کاریز ما مشاور )
اندیشه ثروت است ( افتاب)
ذهن هوشیار (همشهری)
ریکی و میدیتیشن توسط خانم رحمانی
حمایت از حیوانات بی خانمان
پزشک
ستاره های ایران
راز شاد زیستن
قانون جذب
معلومات در موردربکی، رنگ هاله، تجسم خلاق،راز...توسط ارام گروپ
LAW OF ATTRACTION
قوانین جهانی موفیقیت
CRYSTAL HEALING یا سنگ های درمانی
ARIANA
انرژی درمانی
پورعلی.نت،بومرنگ
Ali Haider
رنگبن کمان صلح 2...
کانون دانش
کلاس کنکور
مشاوره خانواده شغلی تحصیلی
دنیای احمد ظاهر فقید
رنگبن کمان صلح 3...
احسان امان
NAZIA AND ZOHIB
ALBANO AND ROMINA POWER
C.C.CATCH
PANFLUTE
Alka
وجیه و فرید رستگار
خرما شیرین ( تاجکی)
لیلا فروهر
نغمه
رامین شریف و عمر شریف
کمارسانو
Best of Kumar Sanu
عدنان سمیع
BONEY M
امید
AFGHANI OLD SONGE
Indian Old Songe
AFGHAN LIVE TV
تلویزیون اریانا افغانستان
AFGHAN phone book
Nalbeki Live TV- تلویزیون اریانا
تلویزیون ملی افغانستان -RTA
INDIAN LIVE TV
Lata
سلما
keyboard
Free Skype-to-Skype calls
شکیلا
Haider Salim
تواب ارش
رنگین کمان صلح 5....
Afghan Singers
شفیق مرید
mahsun kirmizigul
وطن زما دی
جهان رنگ
پوپا
Indian Songs
EK NAYA ASMAN
Chhote Sarkar
آموزش ریکی ....
Microsoft Security Essential
THE MOST RELAXING SOUNDS
SITAR & TABLA
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM